تبليغاتX
کو
 

*** 

 

سپاس خدای را عزوجل که سرنوشت تاریخی قوم مسلمین و اطراف و اکناف را بر جنگ و کشتارهای همگانی و زلزله های آنچنانی قرار داد و همچنان غفور و مهربان به بندگان شوک زده جگرخراشیده از خدا بی خبر لبخند زد...

من که از سفر فشرده تقدیری و تدبیری مشهد الرضای مقدس برگشتم تازه داشتم از ذخیره سفر جان می گرفتم که دوباره نمی دانم باران دلتنگی های بی نام و نشانم از کجا باریدن گرفت...

خوشا من با اولین تجربه پختن آش رشته افطاری که خوشمزه ترین دلخوشی این  روزهای خاموش است...دلم می خواهد در اولین فرصت ممکن به جیرجیرکی مبدل شوم که سرت را ببرم..جیر جیرجیر ..دو تا غزل می گذارم از چند تایی که همه شان سوغات مشهدم است..

***

کبک چشمان تو را روی درختان می نویسم

آفتاب خنده ات را زیر باران می نویسم

تا تو را یک بار دیگر مردم دنیا بخوانند

داستانت را به نثر بینوایان می نویسم

نان برنجی های اندام بلورت را به لذت

توی حمام قدیم گنجعلی خان می نویسم

خنده هایت را رها کن در دهان من فرشته

بال های خسته ات را شوخ و شیطان می نویسم

اندک اندک جمع مستان نگاهت را عزیزم

در غزل های جدیدم ...نازنازان می نویسم...!

***

رنگ مسجد جامع آیینه ها سبزی

قد صد تا پنجره فولاد می ارزی!

می درخشد با کبوترهای بازیگوش

چشم هایت توی یک آیینه فرضی!

زائری که طرقبه زیر زبان توست

می روم تا طرقبه با یک دل قرضی

برف می بارم به روی گنبد لب هات

تا تو از سرمای این بوسه نمی لرزی!

من عقیمم !دانه های حاجتم زرد است

حیف تو با این همه باران و سرسبزی!

آن ور صحن تو جشن شاد آهوهاست

باید از تو رد شوم..اما لب مرزی!

+ شعر . حدیث لزرغلامی .

 

***

روباه بود و گله ای از سگ اسیر داشت

روباه ..قد خاطره هایم پنیر داشت

توی تجارت نوک غاز سفید بود

یک مرغدانی دوبر بی نظیر داشت

یک گله گرگ از قبلش آب می خورند

با چند حلقه چاه که توی کویر داشت

با یک خروس ساده حوالی رامسر

ویلای مخفیانه ولی خوش مسیر داشت!

روباه ماده دور و برش بود و باز هم

چشمی به ماده تپل گرگ پیر داشت!

روباه عاشق غزلیات شمس بود

یک سفره مرغ..نذری عید غدیر داشت!

...

باری !خدای عمر و سلامت به او دهاد!

روباه بود..گرچه دل نره شیر داشت!

+ شعر . حدیث لزرغلامی .

 

**

مد است کمی افسردگی و سیگاری که فرت فرت دود شود.مد است شال رنگی و گفتن این که آه!سهم من این است..کافه نشینی و نگاه از بالا به پایین که ما اینیم و گاهی قلم می زنیم و حرفکی برای گفتنمان هست مد است..خنده های بلند بنفش و گریه های توی رختخواب مد است...شعر سپید که دیگر آخر مدهای دنیاست..حالا گوشی را بده به بغل دستی ات که می خواهم رازی را بگویمش...!

**

ـ الو

- گوشی رو بده به بغل دستی ات..

ـ ..الو...این شمعدانی ها که گذاشتی شان لب پنجره..

- گوشی رو بده به بغل دستی ات..

ـ الو..من سه ساعته که توی کابین...

- گوشی رو بده به بغل دستی ات..

ـ  الو ..ناز نکن دیگه..آفتاب دیگه در نمیادها..باید توی همان دخمه..

- گوشی رو بده به بغل دستی ات..

ـ الو..بابا یک کلمه اسمش و بگو راحتم کن..

- می گم گوشی رو بده...و

یک نفر

 زنگ بزند

به اوژانس تهران

 که یک نفر قند لب هایش افتاده پایین

 و دارد توی خیابان کریمخان جان می دهد

 و کسی پاهایش را کرده توی یک کفش

 و هی می گوید:"گوشی رو بده به بغل دستی ات.."

+ شعر . حدیث لزرغلامی .