حس می کنم شعرهای آخرم خیلی طعم نفرت دارند . با این که وقتی به خودم برمی گردم می بینم که هیچ نفرتی در من نیست.برای همین تصمیم گرفته ام حال و هوای این جا را کمی عوض کنم.
امروز آن قدر سرخوشم که حتی تایپ کردن همین کلمه های ساده را هم تاب ندارم.صبح ،کار کوچکی به من سپرده شده که اسمش را گذاشته ام "زنده کردن یک کتاب"!
اسم کتاب "جم جمک برگ خزون" است . روی جلد رنگی و کاغذی اش مهر آبی رنگی است که نوشته "موسسه ی انتشارات فرانکلین..خیابان شاهرضا.خیابان البرز.شماره ی ۲"و شناسنامه هم ندارد انگار. این کتاب را "پرویز کلانتری "نقاشی کرده و مجموعه ای از متل های آشناست که همه مان کم و بیش آن ها را بلدیم."هاجستم و واجستم/تو حوض نقره جستم/نقره نمکدونم شد/حاجیه به قربونم شد..."
قرار است این کتاب برای بچه های امروز تجدید چاپ شود و باید متل هایش سر و سامان تازه ای بگیرد . باید بروم سری به کتاب کوچه بزنم . بزرگ ترها را ببینم و نوارهای قدیمی کانون پرورش فکری را دوباره گوش کنم .
خوشحالم.
همه ی این ها را اضافه کنید به این که یکی از قشنگ ترین کتاب های زندگی ام را هم امروز خوانده ام . "خوابت نمی برد ،خرس کوچولو؟"با ترجمه ی شیرین آدم نازنینی مثل رضی هیرمندی.کتاب ۳۲ صفحه ای رنگی کوچکی که هر چه من دوست داشتم در آن بود.
"خرس بزرگ کتابش را (که حالا به قسمت جالبش می رسید)زمین گذاشت،رفت کنار تخت خرس کوچولو و گفت:"خوابت نمی برد خرس کوچولو؟"
خرس کوچولو گفت:"من می ترسم"
خرس بزرگ گفت :"از چی می ترسی؟"
خرس کوچولو گفت:"تاریکی را دوست ندارم"
خرس بزرگ گفت:"کدام تاریکی؟"
خرس کوچولو گفت:"همین تاریکی دور و برمان."...
..."
دیشب که تصمیم گرفتم مدتی هرچند کوتاه غزل نگویم ..دستم به نوشتن ترانه ای رفت که شاید حال و هوایش آن قدر ها شاد نباشد اما همه ی بازیگوشی دیشب من بود!
***
پرندک قشنگ آسمون جل!
سهره ی آبی با صدای بلبل!
کی آسمونو رو سر تو ریخته؟
"میو" کنون پرک و پرت رو ریخته؟
به من بگو کی نوک زده به دونه ت؟
بوس منو پاک کرده از رو گونه ت؟
کی باغ وحش آورده تو خیالت؟
عکس قفس کشیده روی بالت؟
کی دونه هاتو حبه کرده،برده؟
تخم طلاتو نیمرو کرده،خورده؟
کی خواسته صب بخوابی توی لونه ت؟
پر منو درآری از تو شونه ت؟
هرجا که پر زدی منم پات بودم!
من پایه ی دیوونگی هات بودم!
یه روز بی ترانه ی بهاری
دمت گرفت به پر یه قناری
پر زدی و پروازه خوشگلت کرد
قناریه یه چرخ زد و ولت کرد!
یه کار گنده ی خدایی کردی
یه روز یه گربه رو هوایی کردی!
گربهه گیر داد که بیا رو پنجه م
دیدی که من چقد دارم می رنجم
گفتم چرا این قده با من بدی؟
رفتی رو پنجه شو بهش نوک زدی..
گربهه خواس هامت کنه،پریدی
این طوری از اون گربهه بریدی!
فک کردی شاخ غوله رو شکستی
غبغبت و دادی جلو ..نشستی
گفتی به من :"پرنده ی حسابی
امشب میای زیر پرم بخوابی؟"
این طوری شد که او مدی سراغم
گفتی که عیب نداره من کلاغم!
هر جا که پر زدی منم پات بودم
من پایه ی دیوونگی هات بودم!
حالا بذار بگن سیاه و زشتم
این قصه رو با قار قارم نوشتم
برام فقط مهمه زیر یک گل
یه سهره با صدای نرم بلبل
یه بار بهم گفت که کلاغ آبی
امشب میای ...زیر پرم...بخوابی؟
سرد است هوای برفی دندانت
ابری تر از این نمی شود بارانت
من آمده ام سیر نگاهت بکنم
خورشید گرفتگی است در چشمانت!
***
بعدالتحریر:به محمد و دوستاش به خاطر پشت کارشون توی به صدا درآوردن زنگوله تبریک میگم.محمد توی این شماره ی زنگوله یه غزل قدیمی از من گذاشته که لینکش و اینجامی دم تا بهانه ای بشه برای سر زدن به آن روزهای خودم و دیدن دوباره ی زنگوله!...نه!نمیگم کی خواست لینک بدم!![]()
به خودم قول داده ام که شعر باشد این جا فقط ! به.. خودم...قول...داده ام!
توی همین جمله ی چهارکلمه ای اگر" به" راهم جز کلمات حساب کنیم که حساب می کنیم چون بدون "به" خیلی از جمله ها از جمله بودن می افتادند و وقتی جمله از جمله بودنش بیافتد حرف از حرف بودنش و ارتباط از ارتباط بودنش و آن وقت همه چیز از این که هست ناقص تر ...و شاید هم کامل تر..آره..گمونم کامل تر ..اصلا توی فضایی که کلمه ها کمتر شوند و جا باز شود برای نگاه کردن ..حتی نگاه ها کمتر شوند و جا فقط برای نفس باقی بماند..نفس کشیدن..نفس زدن..نفس فرو دادن ..نفس برآوردن..هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون برمی آید مفرح ذات لعنتی تو..تف به ذات لعنتی تو...که توی آن جمله ی سه کلمه ای که گفتم اصلا دو کلمه محل تردیدند...یکی "من" مستترو دیگری" قول"!
پس جمله اصلا از ابتدا بی مایه افتاده و منی که من نیست به خودش که خودش نیست قولی داده که انگار هیچ وقت نداده و آن قول داده و نداده این که این جا فقط در حال و هوای شعر...و همین" فقط" است که کارخرابی می کند .اصلا همیشه همین فقط است که..
.پس حالا که منی که من نیست به خودی که دارد از خودی می افتد و به خود دیگری مبدل می شود که به زودی از آن هم بیفتد قولی داده و نداده، من هر چه می خواستم بگویم درز می گیرم و می روم که همان شعر را...فقط...و فقط...
***
ماه پیشانی تر از من ، سیندرلا تر
لاله ی لولی وشی..جادو و بازیگر!
چشم های ترکمن..با مایه های ناز!
دست پنبه ، پای ساتن ، سینه ی مرمر!
*
دختری با این نشانی توی خوابم بود
که تو را از من گرفت و بعد هم دیگر..
با هم از دنیای خواب من گذر کردید
نه تو ماندی توی خوابم .نه خود دختر!
*
بعد ها یک روز من توی خیابانی
چند کوچه از "سر پالیزی" بالاتر
دیدمت بیدار بیدار از هوای صبح
با همان تیپ قدیمی
با
همان
دختر!
*
دخترک خیلی شبیه من...فقط قدری
ماه
پیشانی
تر از من
...سیندرلا
تر!
*
حمدی بخوان بر لاشه ی روح سیاهم
من مردن روح خودم را پا به ماهم!
تو ،اشتباه کوچکم بودی و حالا
هی پافشاری می کنم بر اشتباهم!
از نیم رخ نه...روبه رو نه...پشت سر نه!
دنبال یک فرم جدیدی از نگاهم!
کی دگمه ها را باز...؟پس کی دگمه ها را..؟
زندانی ام توی بلوز راه راهم
جادوگری کن تا خودش بیرون بیاید
خرگوش بازیگوشت از زیر کلاهم!
تصویر تو در مردمک های همه هست!
باید تو را از هر که می بینم...بخواهم!
*
*بعدالتحریر۱:"با من ماندن خطر کردن است . راهت را درست انتخاب کردی!"
یک شب به هر دو مردمکت شیر داده ام
با این دهان به دست تو انجیر داده ام...
یک صبح تا غروب مرا پلک می زدی
هر شب در آینه به تو تصویر داده ام
فنجان بچرخ تا که به فالم بیاری اش
عشق تو را حواله به تقدیر داده ام...
تو می روی و چشم تو را عاق می کنم
آخر به هر دو مردمکت شیر داده ام!!
"صد گونه ساحری بکنم تا بیارمت"
حالا که پاپی ات شده ام....گیر داده ام!