تف به تلفن
و ابروی من که هی نازک تر...
باید خودم را به ندیدن...
تو را به بوسیدن...
و خداوند را به خلقت آتش...
سیگاری بگیران
که پدر بوق اشغال را بسوزد!
*
الفبای زنانه را با یک داستان کودک به روز کرده ام.
به رسم ادب از همه تان بابت تبریک ها سپاسگزارم...
و این چند بیت مال شما...چند بیتی که دوست داشتم ادامه اش بدهم که نشد!
چقدر پلک چپم ،خواب و سایه کم دارد
به پلک هام نیا ، پشتشان ورم دارد
نه این که گول قشنگی ی خوشه را بخوری
که دانه دانه ی انگورهام ، سم دارد
مگر نه این که تن آفتاب سهم همه است؟
چه منتی است که خورشید بر سرم دارد؟!
...
و شاید این همه ، نفرین مادرم باشد
که گفته کاش خدا از زمین برم دارد...!
بالاخره کتاب کوچکم چاپ شد و قرار است فردا به نمایشگاه کتاب برسد.
اسمش هست "روی دماغ یک فیل گنده " و قصه اش ، قصه ی دوستی ی دختر کوچکی است با یک فیل .دخترک از آسمان روی دماغ این فیل می افتد و تصمیم می گیرد همان جا زندگی کند، اما...!
این "اما" که گفتم همان شیوه ی قدیمی کنجکاو کردن مخاطب است برای ادامه ی داستان . حالا اگر کنجکاو شده اید یا دوست دارید دست کم از ماجرای یک دوستی ی غمناک باخبر شوید این داستان را بخوانید .خودم که با گذشت بیشتر از یک سال از نوشتنش و نقدهایی که بر آن دارم هنوز از خواندنش غمگین می شوم.
دوست نازنینم"شرمین نادری" این داستان را تصویرگری کرده است . با همان اشتیاق و انرژی نامحدود و سلیقه ی شرقی دوست داشتنی اش.
این اولین همکاری مشترک من و شرمین است که از بابتش شادم.
ناشر کتاب ، واحد کودک و نوجوان " انتشارات علمی فرهنگی " است.
در هیات پروانه ای در کافه ای تاریک
از لا به لای صندلی ها می شوی نزدیک
من حرف هایم قرمز مایل به نارنجی است
محصور در کمرنگی ی خط لبی باریک
دنبال یک جور عاشقی با چای و فنجانم
شاید سه ساعت روزها در کافه می مانم
سیگار کنتم روی میز از درد می سوزد...
این روزها باید کمی هم روسری ها را...
آقای صاحب کافه دارد مشتری ها را...
شال سفیدم را جلو می آورم شاید
اصلا نبینم خنده ی دور و بری ها را...
حالا خودم با چای لیمو جشن می گیرم
تا حسرت مهمانی جن و پری ها را...
از پشت عینک آسمان ابری تر از پیش است
شاید بیایی یک دفه...دور و بر "شیش" است
اما تو که این کافه را اصلا نمی دانی
یک کافه ی بی روزنه پایین تجریش است
سیگار کنتم همچنان از درد می سوزد...
پروانه ای سر می رسد آهسته و غمگین
مثل سلامی زیر لب ...آرام و سر سنگین
پر می زند تا روی میزم ...تا ته چاییم
با بغضم از توی گلویم می رود پایین
پروانه ای که بال بالش مثل تو رنگی است
پروانه ای که مثل من در اوج دلتنگی است...
از کافه بیرون می زنم ، بی تو ، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم بی تو ، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم ،
بی تو هوا خوب است!
درخت ازگیل زبانزد سبز
یه حوض نارگیل و یه چارقد سبز
یه قلیون دو سیب کنار لیمو
یه فرش ابریشم نقش آهو
بلور بلور شادونه …مغز بادوم
تکیه به پشتی داده بود یه خانوم!
یه خانوم ریزه ی سبز و آبی
با ابروای تاتوی حسابی
یه خانوم از تبار آهوگیرا
از اون عسل طلا…شکر پنیرا!
یه جور خوبی بود…می شد نیگاش کرد
اسم قشنگی داشت…می شد صداش کرد!
چه تو شب زغال ...چه تو سپیده
بهش می گفتن:"بی بی جان فریده"!
خورشید و بارون تو هواش قاطی بود
بی بی فقط یه کم خیالاتی بود!
خیال می کرد فرشته رو شونه شه
یه جن بو داده توی خونه شه
یه تپه بود که فک می کرد یه کوهه
خیال می کرد تو چارقدش یه روحه
یه دور تسبیح صلوات و نذری
خورشید و می دید تو هوای ابری
تو خونه ای که گوشه ی بهشته
بی بی بود و نذری آش رشته
محرما چقد خونه ش صفا داشت
نذری پزون چقد بر و بیا داشت
به نیت قرآن سبز جیبی
هزار تا کاسه آش بود و یه بی بی!
یه شب تو خواب دید که توی سیاهی
از توی تنگ قرمزش یه ماهی
پرید بیرون آسمونو نیگا کرد
با باله هاش واسه بی بی دعا کرد
گفت :"ای خدا! یه ماهی غریبم
یه مروارید سبز دارم تو جیبم
وقتی که مردم تو همین غریبی
مروارید و می خوام بدم به بی بی !"
بی بی فریده رفت سراغ ماهی
ماهیه دود شد تو همون سیاهی!
صب که بیدار شد به هوای خوابش
یه صدقه گذاشت لای کتابش
چارقدشو پوشید و رفت تو میدون
یه ماهی و یه تنگ خرید پنج قرون!
هر شب بی بی توی دل سیاهی
می شست به انتظار مرگ ماهی!
"پس کی می میره ماهی غریبم؟
یه مروارید سبز بشه نصیبم؟"
که نصف شب کنار تنگ خوابش برد
ماهیه هی چرخ می زد و آب می خورد
کسی ندید یه لحظه تو سیاهی
بی بی نفس بریده شد...نه ماهی!
کنار یه قرآن سبز جیبی
بی بی فریده مرد توی غریبی!
مروارید جادوی سبز ماهی
نصیب هیچ کسی نشه الهی!
* پ.ن:از تغییری که در سیستم کامنت گذاری داده ام عذر می خواهم . البته که من نظرات شما را تایید نمی کنم . تنها نوشته ای را که در آن توهینی شده باشد، به این مجموعه راه نمی دهم . همین.
کنارم نشسته بود. و تقریبا تا آخر جلسه هیچ حرف نزد.فقط وقتی دید که من سومین چایی ام را برداشتم و یادم رفت بخورم خندید.قصه خوانده می شد و ما پرحرف بودیم. ته ته های جلسه یک هو محمدرضا یوسفی بهش گفت:"شما همون آقایی نیستین که تو همایش قصه نویسی اصفهان بودین؟"
_"بله!"
که قصه تون اول شد؟
_"بله!"
که " انجیرهای سرخ مزار" رو نوشتین؟محمدحسین محمدی؟
_"بله!"
و بعد از این سه تا بله بود که با همان حجب و حیای دوست داشتنی و با لهجه ی دلبر افغانی کمی حرف زد و قصه ی "باباتاریکی" را به اصرار ما خواند.
مجله ی طراوت را که تازه سردبیرش شده نشانمان داد.مجله ی سیاه و سفیدی که جلسات تحریریه اش پنجشنبه ها توی پاسگاه نعمت آباد (جاده ساوه.منطقه ی ۱۹) برگزار می شود و برای بچه های مهاجر در می آید .و مشتری اش بچه های افغان هستند که در مدارس خودگردان در ایران درس می خوانند.
. آدم های متمکن و بنگاه های خیریه ی بین المللی سرمایه گذاری می کنند و برای بچه های افغان نشریاتی گاه شیک و پیک هم در می آورند و حیف که کسی نیست توی این نشریه ها بنویسد . شعر خوبی برایشان گفته نمی شود .کسی برایشان داستان قشنگی نمی نویسد و ادبیات کودکشان بی نهایت فقیر و لاغراست.
"محمد حسین محمدی" نویسنده ی بزرگسال است. به ناگزیرو از سر ناداری ادبیات کودک افغان برای بچه ها کار می کند . به خاطر همین هم شاید از جلسه ی داستان نویسی کودک و نوجوان سر در آورده بود .تازه مثل او هم شاید به تعدادانگشتان یک دست نباشد .
اگر چه از ما باید کاری بیشتر از این بربیاید که فقط غمگین شویم!
***
و این دو بیت کوچک هم به صبا و مامان ساجده و بابا احمد که زودتر از این ها قول شعرک شان را داده بودم!
لالا میگم به این قنداق آبی
به این روز بلند آفتابی
دارم هی "آیه الکرسی"می خونم
بهت فوت می کنم..آروم بخوابی!