تو فکر می کنی ای شب ، که ماه برگردد؟
شهاب گمشده از نیمه راه ، برگردد؟
تو فکر می کنی این آسمان تماشایی است؟
که هر سپیده که رفته ، سیاه برگردد؟
به پای سیب بهشتی نشسته ام که مگر
خیال آدم از آن اشتباه برگردد
خلاف منطق عشق است این که من باشم
و یوسف از تن من بی گناه برگردد!
تمام وحشت من آهوانه از این است
که گرگ وحشی من سر به راه برگردد!
تو فکر می کنی این سیب خسته می چرخد؟
که یوسف آخر قصه ، به چاه برگردد؟
هزار خوشه ی پروین توکهکشون مرده
قبول کن که خدا توی آسمون مرده
تنم درخت بلوطه ، ولی نچش از من
دلم درخت بلوطه ، ولی جوون مرده!
دلم تو باغ صداتونه "خاله هاییده"!
تو لاله زار نشسته ، ترانه خون مرده
نماز حاجت چشماتو کی بخونم من؟
دلم ، غروب ، تو ایوون ، سر اذون مرده!
دو شیشه سوغات کاشون برام فرستادی
گلاب ، خالصه اما " گلابتون " مرده!
همون که عاشق چشمای قهوه ایش بودم
برای خاطر چشمای دیگرون مرده
قرار شد که سوارم بیاد ، به مصر بریم
خبر رسید زلیخا! که مادیون مرده
چقدر عطر تن من نشسته توی تنش
همون که تو بغل من نفس زنون مرده
به دخترای محله نشونی شو دادم
همین یه جمله رو گفتن:"عزیزتون مرده!"
چه خوش خیالیه کاکا که رد بگیرم ازت!
نشونی دارم از اونی که بی نشون مرده...
به جهنم که زمان روی تنم سنگین است
روح بی حوصله ام در بدنم سنگین است
کلماتم همه کوتاه و صریحند اما
حرف هایی که نباید بزنم سنگین است!
نفسم قفل و دلم قفل و زبانم زخمی است
با سکوتی که برای دهنم سنگین است
*
لطفن آتش بزنیدم اگر امشب مردم
چون که این مرده برای کفنم سنگین است!
*
پ .ن:
او گر چه نشانه گاه دردست / آخر نه چو من زنست ، مردست
چون من به شکنجه در نکا هد / آن جا قدمش رود که خواهد...
(لیلی و مجنون- حکیم نظامی)
به درختان نیازمند
کمک کن
تا از خواب زمستانی بیدار شوند
*
بهار بودجه ندارد!
.
۱)
حالا که شارژ آپارتمان را داده ام
دیگر مثل گربه نمی خزم
و می توانم
راحت تر به تو فکر کنم
زندگی ی من
به چهارطبقه پله محدود است
که هر روز تو را
از آن بالا و پایین می برم
بالا
تو همیشه روی تخت
زیر پتوی من خوابیده ای
پایین
در بقیه ی پولی هستی
که هیچ وقت
از راننده ها نمی گیرم!
۲)
حالا که شارژ آپارتمان را داده ام
با دست هایی که توی جیبم دنبال تو می گردند
کلید می اندازم
می روم توی خانه
تو پیش از من اینجا بوده ای
در یخچال را باز گذاشته ای
از دستپخت من چشیده ای
و رفته ای به درک!
من
از همین خانه ی خالی
به همه ی اهالی ی ساختمان اعلام می کنم
زنی که فردا در این اتاق خودکشی می کند
شارژ آپارتمانش را پرداخته
و با احدی خصومتی نداشته است!
۳)
به درخت ها تلفن می زنم
و به پیامگیر می گویم:"سلام.
من باغبان هستم.
لطفن اگر تشریف دارید گوشی را بردارید!"
منتظر می مانم
هچ درختی گوشی را بر نمی دارد
برگ ها با شاخه ها مشغولند
و باد دلبری می کند
طبیعی است که درخت ها باغبان نمی خواهند
طبیعی است که درخت ها تلفن ندارند
طبیعی است که هیچ کس نمی تواندروی پیامگیر درخت ها پیام بگذارد
هیچ کس رقیب باد نیست!
هشتاد ساله می شوم
و باز
دنبال نشانه ای از تو ام
در غسالخانه
لابه لای کفن ها
و روز قیامت
دلم شور تو را می زند
آیا خداوند تو را خواهد بخشید؟
*
دوشنبه.۱:۲۲ بامداد
پ.ن:حالا تا شعر تازه ای بگویم باز ، هر تک بیتی که از این و آن خوشم بیاید را می گذارم اینجا .
* کس دل به اختیار به مهرت نمی دهد / دامی نهاده ای و گرفتار می کنی
*
دوشنبه/۱:۴۲ بعد از ظهر
*آب طلب نکرده همیشه مراد نیست/گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند!
سه شنبه/۱۶:۲۲
الان دوچرخه هستم.حق التحریرهای دو سه سال گذشته ام را گرفته ام . هنوز اینجا را دوست دارم . هنوز اینجا که هستم دلم برای مجموعه ی خاطراتم که از کودکی ام شروع می شود تنگ می شود.
به چرخش تو گل آفتاب چرخانم!
صبح ، از ظهر، بی رنگ و بو تر
آب و آیینه بی آبرو تر
توی خاکی که روی سرم ریخت
می روم هی فرو...هی فرو تر!
از دل خانه ی گرگ زخمی است
بوی تند کباب کبوتر...
.
تب لرزه های پرهیجان توی گوشی ات
ترکیب لحن و فن بیان توی گوشی ات!
بال فرشته توی صدای مرددت
آرامش صدای اذان توی گوشی ات
قلبت دوباره در کلمات که می زند؟
هی تند می شود ضربان توی گوشی ات!
از دور گونه های مرا ناز می کندیک مرد گرم و دل نگران توی گوشی ات
من با تمام شعر و غزل هام ، کوچکم
اما تویی که هر دو جهان توی گوشی ات-
می خندد و هوای مرا داغ می کند
در هرم داغ خاطره مان توی گوشی ات!
هی شیر می شوم که بیایم به سمت تو
انگار آهوان جوان توی گوشی ات-
هی پرسه می زنند و من اینجا گرسنه ام
این را چطور؟...با چه زبان توی گوشی ات...؟!
نوک می زنم به دانه ی تنهایی ی خودم
اما تو را که با دل و جان توی گوشی ات-
داری به خاطرات خودت گوش می کنی...
نزدیک تر نیا و نبین روز هام را
لمسم نکن ! همیشه بمان توی گوشی ات!
با شعله ای از دود برگشت
مردی که آمد، زود برگشت
با چاقویی از ماه آمد
با روح خون آلود برگشت
می خواست ابراهیم باشد
با آتش نمرود برگشت!
مردی که دنبال خودش بود
از هرچه هست و بود برگشت
...
می خواست پیش من بماند
رویش نمی شد، زود برگشت...
***
پ . ن:
جمعه/۱۲خرداد/ساعت ۱۵:۳۶
مجموعه داستان خوبی خدا را تمام می کنم . حالم خوب و بد است . باید به آن ۹ نویسنده+ امیر مهدی حقیقت دست مریزاد گفت.
داستان اول ـ تو گرو بگذار من پس می گیرم ـ نوشته ی یک شاعر نویسنده ی سرخپوست است . عکسش را پیدا می کنم . یک سرخپوست واقعی است . آن قدر ی به هیجان می آیم که خواندن داستانش غمگینم کرده است . می خواهم داستان عشق نت های من و سرخپوستم را برایش میل کنم .کاش این کار را بکنم. کاش یک دوست سرخپوست پیدا کنم که اسمش شرمن الکسی است . دلم خیلی گرفته است.
پ .ن:
سه شنبه/۱۶/خرداد/ساعت ۷صبح
اگر یک پولی داشتم حتمی می رفتم و یک تکه زمین کوچک توی " جواهرده" می خریدم یا بهتر از آن یک خانه ی کاگلی . جایی برای نوشتن و مهمان داشتن.
حالا تا می رسم تهران ، دلم برای خیالات ییلاقی ام تنگ می شود . صدای هایده که توی ماشین به موازات دریای آبی و آرام می پیچید، خستگی آن همه کوه نوردی توی ییلاق ، گردن کشیدن از پشت وانت توی جاده ی پیچ پیچ و دنبال شقایق گشتن ، فرو رفتن زیر آبشار تگری و تکه کردن نان محلی و رویای این که به کسی بگویی :هی!من اینجام!"...من همیشه به یک کسی باید بگویم :هی!من اینجام!"...
همه چیزش بی صدا و یکریز و وسوسه وار از من می خواست که باز هم دیوانگی کنم...
آخ...لذت دلچسب دیوانگی...
هفته ی آینده در سئول ، جشن رونمایی ۲۰ تا از کتاب های کودک نشر شباویز است که ناشری کره ای ترتیب ترجمه و چاپش را داده است. کتاب "قصه های کوچولو" ی من هم یکی از آن ۲۰ تاست که یک نسخه اش هم به خودم رسیده.
خیلی بامزه و خنده دار است . هی به خطوط کره ای اش نگاه می کنم و از خودم می پرسم این ها را من نوشته ام؟شاید اگر حداقل الفبایش الفبای انگلیسی بود بهتر هضم می شد اما زبان کره ای مثل یک نقاشی فانتزی و خیلی سخت است.
از تصور این که یک بچه ی ۷ ساله ی کره ای این کتاب ها را بخواند ذوق می کنم .
کتاب "روز ابری من " هدا حدادی هم توی همین ۲۰ تاست . ما فقط توانستیم اسم کتاب ها را از روی جلدش بخوانیم:)
*
من مدتی است غزل نگفته ام . این کار مال اسفند۸۲ است...
*
چقدر ماه شدی ، توی اشکم افتادی
دو روز فرصت آهو شدن به من دادی
خبر رسید که می آیم از خودم بیرون
"کویر دیده" می آید به سمت آبادی
دو روز، لحظه به لحظه ترانه خیز و بلند
شبیه بارش بی وقفه ی شب و شادی
چه چشم های بلوری نگاه می کندم
به رنگ آبی دریاچه ، سبز شمشادی
تو را به دست میارم به سنگ سنگ غزل
به شیوه های کهن ، شیوه های فرهادی
چقدر اسب پرنده در آسمان تو هست
چقدر بال کبوتر ، چقدر آزادی!
چند شب پیش وقتی سر شام خاله ام بهت زده گفت که یکی از دخترها توی مدرسه شان مرده و با همان لحن ساده و معلمانه اش توضیح داد که " یک خانمه گولش زده بود و بهش "برنج " داده بود".چیزی نپرسیدم.چیزی نپرسیدم چون هر سوالی فضای درونی ام را ترسناک تر و زخمی تر می کند .
چهار دختر دبیرستانی به همین شکل توی نازی آباد مرده اند . نازی آباد..خیابان شهید رجایی..محله ی افسانه ای کودکی من..محله ای که من از آن فقط یک کانون پرورش فکری می شناختم که در و دیوارش پر از نقاشی های قرمز و نارنجی بود و مربی های مهربان کانون هر روز به ما یاد می دادند که چطور با سفال ، مرغابی و زرافه و جوجه تیغی بسازیم!
گزارش آزاده اکبری از این ماجرا تکان دهنده و دردناک است . حالم بد است . دارم بالا می آورم . شهر را جذام برداشته است . جذام مسری شده و روح ها کپک زده و جویده و معتاد ند.
به خدا گاهی از این که توی بلاگم شعر بگذارم خجالت می کشم .از این که عاشقانه بنویسم خجالت می کشم . جای ادبیات کجاست؟ ادبیات به چه کار می آید در دنیایی که فانتزی و تخیل و رویا دیگر نمی تواند نجاتش بدهد؟
یاد کتاب" دنیای بی پایان" میشل انده می افتم و ترس بیشتر برم می دارد.توی این کتاب هم ، چیزی به نام "هیچ" دارد همه ی دنیا را می خورد و در ظلمت فرو می برد .وقتی "هیچ" به جایی برسد ، دیگر آنجا فقط تاریکی حکم فرماست ودر این تاریکی مطلق ، نجات دنیا تنها به فداکاری یک کودک بسته است!
خدایا ! حالا ما چه باید بکنیم که این"هیچ" دارد همان بچه ها را هم از دنیای ما می گیرد؟ چهار تا دختر دبیرستانی مرده اند . به همین سادگی .و یک "زن" آن ها را فریب داده است و این تازه اول فاجعه ای است که دارد مدام از ما قربانی می گیرد!آن وقت قرار شده از این به بعد توی آن مدرسه کیف ها را بگردند که بچه ها ماده ی مخدر به مدرسه نیاورند!!
توی شهرستان ها اوضاع طور دیگری به هم ریخته است . بچه های دبیرستانی در بازار مرزی پیرانشهر هر روز با یک جور قاچاق درگیرند .برای خاطر ده هزار تومان که با قاچاق یک تلویزیون گیرشان می آید توی سرما و گرما می روند آن ور مرز و هر لحظه هم ممکن است تیر بخورند و ناقص شوند یا بمیرند.
دختر مغموم و بی سر و زبان 17 ساله ی بوشهری به من می گفت که همه ی اوقات فراغتش را در خانه پشت پنجره می نشیند و آدم هایی را که از خیابان رد می شوند می شمرد .آن وقت یکی دیگرشان گفت اما من توی خانه مان این قدر محدود نیستم . خانواده ام به من اعتماد دارند . من می توانم اوقات فراغتم را تنهایی بروم خانه ی خاله ام و با بچه هایش بازی کنم . جدی هم می گفت . به خدا افتخار هم می کرد!
این ها برای شما چیز تازه ای نیست.هرکدامتان روزی چقدرش را می خوانید و می شنوید .خودتان روزنامه نگارید..هنرمندید..وبلاگ نویس حرفه ای هستید!آخ! آن وقت من آنجا با خودم فکر می کردم که پس ما توی دوچرخه داریم برای که می نویسیم؟سروش نوجوان برای چی در می آید؟مجله های رشد برای کی در می آید؟این همه نشریه با پسوند کودک و نوجوان و جوان کجا خرج می شود؟
ای بابا! خانم و آقای مخاطب اصلا رو به روی ما نیستند!تهرانی ها و شهر بزرگ نشین هایشان که توی "فضا"هستند . بقیه شان هم که نشسته اند پشت پنجره!
پس این همه جلسه های نقد و بررسی داستان برای این که به یک اثر خوب برسیم وقت تلف کنی است؟داریم هی توی سر و کله ی خودمان می زنیم تا یک دنیای تخیلی دوست داشتنی شیرین بسازیم که هیچ ساکنی ندارد؟که مشتری ندارد؟که فانتزی محض است و ما از این که بتوانیم شخصیت های واقعی را به این دنیای فانتزی بکشانیم تا کمی لذت ببرند ناتوان مانده ایم؟که کسانی که حقشان است در این فضای پاکیزه نفس بکشند به همین راحتی با ماده ی احمقانه ای که توی کفش هایشان جاسازی کرده اند مسموم می شوند و تمام؟ که یک نسل به همین آشکاری جلوی چشم همه ی ما دست به یک خودکشی تدریجی بزند و ما مدام فروغ بجویم و افسرده تر شویم و هیچ کاری ازدست های سیمانی مان برنیاید؟
چه کسی باید یک کارناوال توی خیابان راه بیاندازد و با مردمی که حوصله ندارند حرف بزنند ارتباط بگیرد ؟کی باید بیاید توی خیابان برای بچه ها نمایش بازی کند تا آنها جمع شوند وهنر را از نزدیک لمس کنند؟پس کی ما نقاشی ها و عکس هایمان را به خیابان می بریم؟به خانه ها می بریم؟کی می رویم توی مدرسه ها برای بچه ها کتاب می خوانیم؟کی روزنامه نگارهای جوانمان برای بچه ها کارگاه راه می اندازند و با آنها حرف می زنند؟کی درهای مدرسه را باز می کنند تا مجله های پوسیده ی ما بروند توی مدرسه ها؟"آن ها" دارند دور همین مدرسه ها پرسه می زنند؟پس کی قرار است کاری کنیم که مردم با کار فرهنگی آشتی کنند؟بچه ها فقط سازهایشان را نیاندازند روی کولشان و پزش را ندهند ؟نوشتن یک پز روشنفکری احمقانه نباشد؟حرف های قلنبه سلنبه مان را طوری بگوییم که بقیه هم بفهمند تا دیگران با مبتذل ترین زبان هم صحبت آنها نشوند؟
کی می شود که ما بتوانیم با بچه ها "حرف" بزنیم ..آنها هم دلشان بخواهد با ما حرف بزنند و این کتاب های درسی بسته و بی خاصیت بتواند به بچه ها یاد بدهد که واقعا از زندگی شان لذت ببرند؟!که پینوکیو نباشند ومدام گول گربه نره و روباه مکار را نخورند!
نه این که فکر کنید ایمانم را به هنر و ادبیات از دست داده ام.نه به خدا!اما فکر می کنم در جامعه ای که 18 ساله هایش دارند قانقاریا می گیرند من می خواهم با روش درمان جوش های زیر پوستی حالشان را خوب کنم .
گیرم که اصلا هنر و ادبیات رسالتی برای درمان این زخم های عفونی نداشته باشد. اما مگر نه این که بدون پاکیزگی و خلاقیت هنر و ادبیات ، زندگی در این دنیای واقعی دهشتناک و تحمل ناپذیر است؟
حالا من چه کنم که فکر می کنم دیگر این ها هم تسکین دهنده نیست؟که این ها خودشان هم دارند با نفس مصنوعی زندگی می کنند و گلویشان خرخر می کند؟درمانده ام!تمام تنم درد می کند. تو درماندگی را می دانی؟و از آن مهم تر ، تو درمان درماندگی را می دانی؟