روی یکی دو تا غزل جدید هنوز درست و حسابی کار نکرده ام . همین غزل قدیمی را بپذیرید تا بقیه از تنور دربیاید.
از یاد تو در کوه رها می شود این شعر
تو چله نشینی و حرا می شود این شعر
ای نام تو الهام غزل های زمینی!
با بردن نام تو خدا می شود این شعر
هر وقت که سر می رسی آرام ببوسیش
تب می کند و از تو جدا می شود این شعر
در خواب ببوسم که حلال تو بمانم!
آرام بخوانم که ریا می شود این شعر!
من پوچم و هر دور تو گل می کنی از من
در مشت غزلریز تو وا می شود این شعر
تا هیچ کسی راز مرا با تو نخواند
در جیب کناری تو
تا می شود این شعر!
*
پی نوشت:ممکن است کمی اضافه کردن نظرات به سبد تخم مرغ ها طول بکشد . می روم سفر امروز-یکشنبه- و آخر هفته همه را با هم می ریزم توی سبد..
یه فرشته
یه فرشته ی رشته برشته
یه فرشته ی رشته برشته با موهای آش رشته
یه فرشته ی رشته برشته با موهای آش رشته رو پیشونیش یه چیزی نوشته...
یه فرشته ی رشته برشته با موهای آش رشته رو پیشونیش یه چیزی نوشته که خیلی زشته!
پیش نوشت:
در گوشه ای از کعبه ی تو جا گرفتم
با چشم های قهوه ای احیا گرفتم
امشب خدایی کن که خیلی ناتمامم
این دست ها را رو به تو بالا گرفتم...
*
نوجوانی ام با کتاب "گریه در آب " ش گذشته بود . یادم می آید سروش نوجوان یکی دوبار توی محرم، آن شعر "بادها نوحه خوان / بیدها دسته ی زنجیرزن/لاله ها سینه زنان حرم باغچه.../طبل عزا را بنواز ای فلک " عمران صلاحی را چاپ کرد و من هر بار از این همه شاعرانگی و سادگی کیف کردم . هنوز هم حالم که خیلی بد می شود ، این یکی دو تا شعر را می خوانم :
"یه دونه منبع آب
اونور کوچه ی ماست
اگه سنگش بزنی داد می زنه آب ندارم!..."
یا این یکی
"این روزها دیگر
چون بشکه های نفتم
با کمترین جرقه دیدی
تا آسمان هفتم رفتم!"
این طور ها بود که سادگی عمیق شعرهایش نوجوان پسند بود . بعدها یک روز توی هفته نامه ی پندار نوجوان ها را که عشق شعر و داستان بودند توی یک جلسه ی هفتگی جمع کردیم و عمران صلاحی را هم دعوت کردیم .بچه ها شاید انتظار یک آدم شوخ و شنگ و شیطان داشتند . ولی او خیلی محجوب و آرام بود . محمد یک سوال خیلی خشن پرسید که چرا توی شعر" بچه ی جوادیه "ات این قدر از آن طرف ها بد گفته ای ؟و او همان طور شمرده و خجالت زده از امیریه و شوش و نازی آباد گفت...
دلم خیلی گرفته . بهشت زهرا که رسیدم تازه قبرکن آمده بود . کنار قبری ایستاده بودم که داشت کم کم کنده می شد . قبرکن خیلی با دقت و حوصله کار می کرد . پشت سرم گریه ی پوپک صابری بند نمی آمد . هی به عکس عمران صلاحی نگاه می کردم و هر شعری که یادم می آمد ....
"دلم می خواد پاشم برم ..به آسمون سر بزنم
مثل پرنده ها بشم ..تو چشم تو پر بزنم
زنبیل باد و بردارم پرش کن از عطر گل
کنار خونه ی باهار بشینم و در بزنم
باغ انار اون لبا..چه قرمزه چه خوشگله
می خوام تو این باغ گلی بیام و ساغر بزنم..."
هنوز توی خاک نگذاشته بودنش که یک نفر با لهجه ی غلیظ ترکی گفت :"برای شادی روح عمران صلاحی صلوات!"
جمعیت صلوات فرستاد . گفت :"می خوام براتون از عمران صلاحی خاطراتی تعریف کنم!"
بعضی ها کمی آشفته شدند . مرد ، غریبه می زد .پیراهن ساده ی سیاه تنش بود . به کراواتی های جمع نمی آمد.
گفت :"آقای صلاحی پدرش اهل تبریز بود و مادرش اهل اردبیل(یا بالعکس . یادم نیست).ما دیشب شنیدیم او فوت کرده . فهمیدیم کی بود . فهمیدیم فامیل بودیم . دخترعموها و همه را جمع کردیم و آمدیم.خداشاهده ما یک بار بیشتر آقای صلاحی را ندیده بودیم . خدا رحمتش کند. غریب نوازی کردند .یک جلد کتابش را هم به ما دادند . او افتخار ماست ."
آن ها که کمی آشفته شده بودند نفس راحتی کشیدند. اندوهش از همه ی اندوه ها بیشتر به دلم نشست...
*
بنده ی طالع خویشم که درین قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدار منست...
*
تو یک اتفاقی
که می افتی از
باد و
باران و
رد می شوی از پرنده!
هوایت پر از صخره های بلند است
دلت به درختان گیلاس بند است
و پلکت پر از خواب و شاتوت!
*
تو را روی خوابم نوشتم
تنم مهربان شد
و نام تو را
به کولی ترین دختر ماه گفتم
جوان شد!
تو را کاشتم توی دستم
دلم قوس رنگین کمان شد!
یه آسمون بود که دلش سیا بود
یه پاش زمین بود و یه پاش هوا بود
خودش بود و یه ابر تیکه پاره
یه خورشید و چن تا دونه ستاره
یه بادبادک می اومد و در می رفت
عصرا همش حوصلشون سر می رفت
فقط کلاغه خونشو بلد بود
دلش پر از خاطره های بد بود
یه غم سورمه ای توی نگاش بود
شب که می شد اول غصه هاش بود
دلش به هیچ ستاره ای راه نداشت
غصه ش همین بود، که شبش ، ماه نداشت!
یه ماه می خواست یه کم دلش وا بشه
یه ماهی که تو بغلش جا بشه
*
یه روزی از روزا تو راه شیری
یه ماه خوشگل شکر پنیری
با هاله های نقره ی غبارش
مسافرت می کرد توی مدارش!
کوله شو از ستاره آویزون کرد
گوشه ی چشمی هم به آسمون کرد
آسمونه ،سفید و مرمری شد
قلبش ازین وری ، از اون وری شد!
خیلی مودب شد و ابر و هو کرد
گذاشت و برداشت و به ماهه رو کرد:
"شما که هاله دارین و جوونین!
می شه بیاین تو شب من بمونین؟
با هم که باشیم همه چی آبیه
اون وخ می گن این شبه مهتابیه!
اون آدما که خیلی عاشق ترن
قدم زنون از نورمون می گذرن!"
ماه سفید که خوب خودش رو جا کرد
یه کم به آسمون نیگا نیگا کرد
گفت:" آسمون گرم مهربونم
عیب نداره! شبا پیشت می مونم
یه ماه داری ! یه آسمون ستاره
فقط بدون یه شرط کوچیک داره!
آخر اون سی شب آسمونی
یه شب ..می رم..یه جا..که تو ندونی!"