غزل بهار منی تو ، شکوفه ی موزون!
اسیر جاذبه ی سیب های بی قانون!
دلم که عاشق این شرجی بهارانه ست
به سمت نم نم پلک تو می زند بیرون...
تو پلک می زنی و از تلاقی مژه هاست
که می رسند به هم هر چه لیلی و مجنون!
همیشه خنده و اخمت به هم می آمیزند
به همنشینی دیرین سنگ با زیتون
سراب عشق تو تا مرگ می برد من را
شبیه خسرو شکیبایی از دل هامون
کدام خاطره را از تو انتخاب کنم؟
ازین تنوع وحشی ! قشنگ گوناگون!
دوباره یخ زده ام از غمی زمستانی
غزل بهار منی تو! مرا ببر بیرون
پای کسی به سمت اتاقم نیامده
خواب تو مدتی ست، سراغم نیامده!
در خشکسال لعنت اردیبهشت ها
دیگر گلی به دیدن باغم نیامده!
هی دُم تکان نده که حلالت نمی شوم
روباه تو به چشم کلاغم نیامده!
شب ها شب است و روز من از صبح، شب تر است
انگار روشنی به چراغم نیامده!