تبليغاتX
کو

 

دلتنگ رفتن از تب ِ بارانم

دیگر در این خرابه نمی مانم!

با یک نفس ، به قول تو آماده ست

ویزای مُهرخورده ی زندانم!

من آمدم! قبول! ولی حالا

از روزهای رفته پشیمانم

با افتخار می بَرم از اینجا

این سنگ را که خورده به دندانم!

من مستحق دیدن این دشتم

من مالک تمام درختانم

این باغچه برای شما باشد

من دلخوشم به بردن گلدانم!

اینجا اگر هوا و نفس مانده

قسمت شود میان عزیزانم!

 

+ شعر . حدیث لزرغلامی .

 

 

بهترین روزهای عمرم را ، توی آیینه ها تلف کردم

مثل لبخند در خودم بودم ، خنده را بی صدا تلف کردم

ابر شکل صدای پای تو بود ، توی خوابم مدام می بارید

ابرها را به آسمان بردم ، آسمان را چرا تلف کردم؟

من پر از بیست سالگی بودم ، من پر از بیست سالگی هستم

روزهای گذشته را بی تو ، مثل این روزها تلف کردم

تو به من خیره می شدی اما ، مردمک های من هوایی بود

با همین چشم های بی فردا ، چشم های تو را تلف کردم

نوجوانی پر از هوای تو بود ، روزهای بدون رژْ گونه

گونه هایم بدون تو پوسید ، صورتم را کجا تلف کردم؟

من قُرُق می شدم در آینه ها ، لنزهای شبم عوض می شد

نقره ی دوست دارمت را با ، حلقه ای از طلا...عوض کردم!

 

 

+ شعر . حدیث لزرغلامی .