این چندوقته، چند تا غزل کار کرده ام..اما خوش دارم ، این لحظه، این جا، تنها، همین سپید را بنویسم...
هیچ حرفی توی گوشَت نمی رود
با تو که حرف می زنم
انگار در باد حرف می زنم!
گرچه مرد ستاره چین کم نیست
هیچ مردی تمام روحم نیست!
می رسد مردی از تمامی من
بعد می بینم آه...این هم نیست!
می روم سینه خیز تا قله
قله هایی که مال کوهم نیست
مثل تن-لرزه با منی هر روز
لرزه هایی که بر تن بم نیست
دوست داری که ماه من باشی
آسمانت ولی فراهم نیست
روشنی! مثل یک حقیقت تلخ
نکته های تن تو مبهم نیست
ببر آهو دریده ای هستی
عشقبازیت، مثل آدم نیست!
درد
اول
توی مهره های گردنم است
بعد
کم کم
می زند بیرون
می نشیند روی صندلی
و با فنجان چای
به معده ام برمی گردد
درد را آروغ می زنم
توی خانه می پیچد
روی پرده ها، جلدهای دی وی دی و کنترل تلویزیون
می زنیم کانال چهار
صالح علا ما را به مرغزار گفتگو می برد
من در مرغزار گفتگو می نشینم
زانوهایم را بغل می کنم
و تا جان دارم اشک می ریزم
خانه مان را آب بر می دارد
از دست لوله کش ها کاری ساخته نیست
زنگ می زنیم به صاحبخانه
و خواهش می کنیم لوله های خانه مان را عوض کند
صاحبخانه کلافه است
درد دارد
درد
اول توی مهره های گردنش است
بعد
کم کم
می زند بیرون
و از توی گوشی تلفن می خورد به صورتم!
صورتم درد می کند
یک وری می گذارمش روی بالش
بالش، با این که دردش گرفته است
چیزی نمی گوید
و می گذارد من آرام بخوابم.
می خواهد با من مهربان باشد
بیچاره،
نمی داند
که من هر چه می کشم، از همین مهربانی هاست!
مراقبت کن ازین ماه بی رمق، در باد
ازین پریچه ی سردرگم دمغ، در باد
قطار می رسد از دور و سرد می گذرد
تو می روی و صدای تلق تلق در باد...
چقدر بی جهتم، سمت هیچ می چرخم
شبیه بودن خورشید، بی فلق در باد
هنوز زنده ام و سینه خیز می رویم
میان این همه اجساد شق و رق در باد!
به باد می دهم این روزهای سنگین را
و نامه های تو را هم، ورق ورق در باد...