با شعله ای از دود برگشت
مردی که آمد، زود برگشت
با چاقویی از ماه آمد
با روح خون آلود برگشت
می خواست ابراهیم باشد
با آتش نمرود برگشت!
مردی که دنبال خودش بود
از هرچه هست و بود برگشت
...
می خواست پیش من بماند
رویش نمی شد، زود برگشت...
***
پ . ن:
جمعه/۱۲خرداد/ساعت ۱۵:۳۶
مجموعه داستان خوبی خدا را تمام می کنم . حالم خوب و بد است . باید به آن ۹ نویسنده+ امیر مهدی حقیقت دست مریزاد گفت.
داستان اول ـ تو گرو بگذار من پس می گیرم ـ نوشته ی یک شاعر نویسنده ی سرخپوست است . عکسش را پیدا می کنم . یک سرخپوست واقعی است . آن قدر ی به هیجان می آیم که خواندن داستانش غمگینم کرده است . می خواهم داستان عشق نت های من و سرخپوستم را برایش میل کنم .کاش این کار را بکنم. کاش یک دوست سرخپوست پیدا کنم که اسمش شرمن الکسی است . دلم خیلی گرفته است.
پ .ن:
سه شنبه/۱۶/خرداد/ساعت ۷صبح
اگر یک پولی داشتم حتمی می رفتم و یک تکه زمین کوچک توی " جواهرده" می خریدم یا بهتر از آن یک خانه ی کاگلی . جایی برای نوشتن و مهمان داشتن.
حالا تا می رسم تهران ، دلم برای خیالات ییلاقی ام تنگ می شود . صدای هایده که توی ماشین به موازات دریای آبی و آرام می پیچید، خستگی آن همه کوه نوردی توی ییلاق ، گردن کشیدن از پشت وانت توی جاده ی پیچ پیچ و دنبال شقایق گشتن ، فرو رفتن زیر آبشار تگری و تکه کردن نان محلی و رویای این که به کسی بگویی :هی!من اینجام!"...من همیشه به یک کسی باید بگویم :هی!من اینجام!"...
همه چیزش بی صدا و یکریز و وسوسه وار از من می خواست که باز هم دیوانگی کنم...
آخ...لذت دلچسب دیوانگی...